X
تبلیغات

آوازک

گـــنـــوکـــم گـــنـــوک !

گـــنـــوکـــم گـــنـــوک !
حرفای خودم با خودم!!!!!!! 
قالب وبلاگ
یاسینم میگه : « قبل اینکه فکر خریدن چیزی رو بکنی و تو خیالت ازش لذت ببری و غرق بشی توش ، اول یه نگاه به جیبت بندازی بد نیست !!»

زمستان چند روز است که سرمایش را نصیبمان کرده است.http://www.ir.all.biz/img/ir/catalog/2839.png

چراغها و بخاریها دیگر مثل چند وقت پیش دیگر وقت استراحت ندارند و با تمام وجود برای گرم کردن اطاقهایی که مسئولشان هستند تلاش می کنند.

عالی نصبها و علاءالدین ها دیگر....


برای خواندن ادامه مطلب لطفاً به ادامه مطلب مراجعه فرمایید


ادامه مطلب
[ جمعه سیزدهم دی 1392 ] [ 18:39 ] [ یاسینم ]
ندیدن این تصاویر فوق العاده پاییزی باعث به فنا رفتن نصف عمرتان می شود.

«« بعد از save as کردن، تصاویر را در اندازه واقعی مشاهده خواهید کرد »»

برای دیدن ادامه تصاویر به ادامه مطلب بروید



ادامه مطلب
[ جمعه بیست و چهارم آبان 1392 ] [ 17:26 ] [ یاسینم ]

آوای ورزقان:اسکان زلزله زدگان در سرمای پاییز!

تازه چند روزه سرما سرش افتاده به شهر مون و حسابی غوغا کرده.

قبلنا با ژست خاصی سوار موتورم می شدم و این ور واونور می رفتم و تا بنزین تو باکش بود چیزی جلودارم نبود.

اما همین یه هفته پیش بود که سردی از راه رسید و حسابی حالمو گرفت. صبح که باید می رفتم مدرسه با لباس معمولی سوار موتورم شدم و تا به مدرسه رسیدم انگشتام حسابی خشکشون زده بود و بعد چند دقیقه وایسادن جلوی آفتاب کمی گرم شدم و خون که تو انگشتام شروع به حرکت کردن کرد ، انگشتام خارشی شروع کردن که نا یک ساعت خوب شدنشون طول کشید.

حالا که وقت بارونای نم نم پاییزیه جرأت ندارم یه لحظه از تو اتاقی که فقط همون یکی در داره بیرون بیام. امروزم از بس سرد بود مجبور شدم دو ملحفه سر هم بدوزم و بزنم به دیوار و جلوی در هال که از بالا خونه کلی هوای سرد میومد داخل.

الان وضعم به جایی رسیده که ملحفه ها و پتوهای گل منگلی باید نقش پرده های چین دار و سلطنتی و در آلومینیومی هال خونمون رو باید بازی کنند. خدار و شکر از نفت هم خبری نیست و بعد کلی ننه من غریبم بازی که از خودم نشون دادم گفتن بهت میدیم ولی گالن بیار وببر. منم که گالن مالن نداشتم بعد کلی حساب و کتاب و جمع وتفریق حقوق سر برج دیدم بازم پولی واسه خرید گالن نمیمونه گفتم بی خیال نفت و یه پتوی کت و کلفت انداختم رو خودمو ، خودمو پیچوندم لای اون و شدم مث یه ساندویچ همبر بدون مخلفات !!!!

[ جمعه بیست و چهارم آبان 1392 ] [ 10:39 ] [ یاسینم ]
به دستانم چه آموختی؟
که آغوشت کنند هرشب!؟
که پنجه در گیسوان تو پیچند!؟
که لبهای تو را مستانه بوسند!؟

چه آموختی که اینک دیوانه اند از دوری آغوشت ،

که خنجر میزنند برسینه ام انگشتان دستهایم !؟

چه آموختی به دستانم ؟! ....

[ دوشنبه بیستم آبان 1392 ] [ 22:51 ] [ یاسینم ]
خودتان میدانید و دلتان و خدایتان. ما که از شما و و جودتان خبر نداریم . ما فعلا چسبیده ایم به خودمان و گهگاهی هم خدایمان. خدا خودش میداند چه مان بکند و نکند ...!!!!

[ جمعه بیست و هشتم تیر 1392 ] [ 9:38 ] [ یاسینم ]
از نگاه ما بعضیا معصومن و بعضیا ختم گناهکاری .

خدا قاضیه نه ما.

شاید گناهکارای نگاه ما رفتن بهشت ، معصومامون رفتن ته جهنم!!


هیچوقتم خدا با نگاهای ما قضاوت نمیکنه که الکی یکی رو بندازتش تو آتیش جهنم و یکی رو هم بفرسته زیر سایه درختای بهشت!!

...

[ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 ] [ 10:51 ] [ یاسینم ]
من امروز خندیدم!

از کارها و حرفهای یک نفر که نمیدانم چرا اینهمه بی منطق و عجله عمل می کرد.

اگر خودش کار اشتباهی می کرد از بقیه ایراد می گرفت و اگر کار ساده ای را که خودش هم می توانست انجام دهد به یکی دیگر می گفت و تا انجام دادنش او را می کوبید. و من فقط به صفحه گوشی نگسوسم نگاه می کردم و در دهانم می خندیدم و اخبار ورزشی می خواندم.

او امروز پشت سرهم بی مقدمه عصبانی می شد. و دیگران نمی دانستند چرا رفتارش این گونه تغییر کرده است.

لیستی را که در دست گرفته بود، نگاه می کرد اسمها را خط می زد و غرولند می کرد از ما که نمی دانم این کار دیگر خراب شد ، اینطوری نمی شود پیش برویم ، من گیج شده ام ، نمی دانم چه به چه است و از این حرفها که من باز در دهانم می خندیدم.

نمی دانم چرا او دست و پای خودش را گم می کرد در صورتی که تمام کارها و برنامه ها روال عادی خودش را طی می کرد؟

من امروز باورم شده بود او می خواهد جلوی هیچکسی کم نیاورد و در کارش دقیق باشد و از هیچ احدی هم بخاطر خواسته هایش کوتاهیی سر نزند.و دست آخر او بعنوان یک میزبان عالی مراسم را با رضایت عال جنابان به پایان برساند.

اما او چه می دانست که آقایان عالی جناب فقط بخاطر لمباندن می آیند و دست آخر بدون کوچکترین توجهی به عالی بودن میزبانی او ، در حالیکه روی قسمت برآمده ی شکمشان دست می مالند با چرخاندن زبانهای درازشان میان دندانهای وارفته شان دنبال ته مانده ی گوشتها می گردند و با دست دیگر برایش بای بای می کنند!!!!

او نمی دانست بعد از این مراسم باشکوه فقط و فقط برای او مایی مانده ایم که از صبح علی الطلوع دستوراتش را اجرا می کردیم و گوشها و دلهای کوچکمان پر از عصبانیت های بیخود و غرولندهای مفت او بود که باید با اعلام رضایت او از مفتخرانه برگزار شدن مراسم ، تبدیلشان کنیم به یک لبخند که لبهایمان بلا استثنا باید تابناگوش برسد و او را پیروز بحساب آوریم!!!

من همچنان که این را می نویسم هر از گاهی در دهانم و البته و صد البته ی دیگر در لابلا و عمق وجودم به امروزش می خندم!!!

[ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 17:22 ] [ یاسینم ]
امروز دوسه بار که سر زدم تعطیل بود !

نمیدانم چرا همیشه که کارش دارم تعطیلش میکند؟!
آخر کلی کارت دارم و تو انگارت نه انگار است؟
یک نگاهی به کله های دیگر بینداز، ببین مردم چقدر کار می کشند از مال خودشان.
آخر تو دیگر چه مخی هستی که من دارم؟ همیشه خدا که تعطیلی!!!

[ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 ] [ 12:7 ] [ یاسینم ]
بنظرم آدم هرکاری بکنه که جلوی بعضی آدما یا ناآدما کم نیاره و خودشو نبازه نمیشه.اینم حکایت منه که همین دو سه دقیقه پیش گیر همچین آدم مسخره ای افتادم که خونمو تازه تازه خورد و منم بخاطر ریش سفیدش خم به ابرو نیاوردم و دادم بنوشه خون جونمو.

امان از روزی که به یک نفر یک نقطه ضعف از سر ناچاری بدی و بعدش تا اونو میبینی خداخدا کنی که گیر بهت نده که نتونی جوابشو بدی.

۱- قصه ی من از وسطای سال تحصیلی شروع شد.جاییکه مجبور شدم بخاطر یک موضوع و مشکل یک روز نیام مدرسه و به نوعی غیبت بکنم. هرچند من برای غیبتم دلیل داشتم و از نظرخودم و دور و بریام هم موجه موجه بود و اجازه شو هم از رییسم داشتم و برای قانونی کردنش مجبور شدم یک استراحت پزشکی بگیرم. اما این از نظر یکی از همکارای باسابقه مون توی مدرسه جدیدمون غیرموجه بود و براش سخت بود قبول کنه که من نرفتم مدرسه.

این اولین گیر آقای گیر بود که منو خوب نشون کردو از نظر اون من یک معلم از کار در رو بودم.

ادامه دارد.........

[ دوشنبه نهم اردیبهشت 1392 ] [ 14:28 ] [ یاسینم ]
همه دارن می لرزن بعد چند روز از گذشتن یه دونه زلزله ناقابل از خدامون.

حرف این روزای مردم از کوهی تا شهری باکلاس زلزله ست که اینطوری شد اونطوری شد .تعریفشم که میکنیم نیشامون اندازه دهن هیولا باز میشه و کیف میکنیم از یادآوری خاطره اون روز.

آدمایی هم که اینجا نبودن و ندیدن دهانشون اندازه همون هیولاهه بازه نه برای خنده بخاطر کف کردن از اینکه چجوری زلزله ای با این ریشتر بزرگش هیچ بلایی سر ما ها نیاورده و همه مون سالمیم. ( البته بجز یه نفر).

الان که تقریبا چند هفته از اون روز می گذره هنوزم که هنوزه ماها می لرزیم و پس لرزه هاشو حس می کنیم.چه واقعا زمین بلرزه چه نلرزه و لرزشش از ویبره بودن بدنامون باشه.

من یکی که کلا ویبره ام. هر لحظه احساس میکنم زمین داره می لرزه و به سقف دفتر نگاه میکنم ببینم پنکه و لامپ هم می لرزه یا نه.

امروز یکی از همکارامون میگه زلزله توی روز بوده و ما اینجوری دیوونه شدیم اگه توی شب میومد و از تو خواب می پریدیم اونوقت دیگه کلاْ گنوک گنوک می شدیم و ماکه اینهمه عمر کردیم اینه حال  و و ضعمون چه برسه به بچه های قد و نیم قد.

واقعاْ خدا به هممون رحم کرد. نمیدونم حکمتش چی بوده .اینکه هممون آدم بشیم و از کارا و گناهایی که کردیم پشیمون بشیم و اینو یه فرصت برامون در نظر گرفته که توبه بکنیم و بشیم آدمای گل و باایمان؟ یا نه به هممون بفهمونه زلزله ۷ نه ۱۰ ریشترم باشه خراب کردن و کشتن و همه اینا دست اونه نه هیچکس دیگه!!

 

[ دوشنبه دوم اردیبهشت 1392 ] [ 9:41 ] [ یاسینم ]
.: Weblog Themes By MihanSkin :.

درباره وبلاگ

یک مشت چرت وپرت و چرندیات که داره خفه ام میکنه!
اگه نگم نمیشه ،! آخه من گنوکم گنوک!