|
گـــنـــوکـــم گـــنـــوک ! حرفای خودم با خودم!!!!!!!
| ||
|
از نگاه ما بعضیا معصومن و بعضیا ختم گناهکاری . خدا قاضیه نه ما. شاید گناهکارای نگاه ما رفتن بهشت ، معصومامون رفتن ته جهنم!! هیچوقتم خدا با نگاهای ما قضاوت نمیکنه که الکی یکی رو بندازتش تو آتیش جهنم و یکی رو هم بفرسته زیر سایه درختای بهشت!! ... [ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 ] [ 10:51 ] [ یاسینم ]
من امروز خندیدم! از کارها و حرفهای یک نفر که نمیدانم چرا اینهمه بی منطق و عجله عمل می کرد. اگر خودش کار اشتباهی می کرد از بقیه ایراد می گرفت و اگر کار ساده ای را که خودش هم می توانست انجام دهد به یکی دیگر می گفت و تا انجام دادنش او را می کوبید. و من فقط به صفحه گوشی نگسوسم نگاه می کردم و در دهانم می خندیدم و اخبار ورزشی می خواندم. او امروز پشت سرهم بی مقدمه عصبانی می شد. و دیگران نمی دانستند چرا رفتارش این گونه تغییر کرده است. لیستی را که در دست گرفته بود، نگاه می کرد اسمها را خط می زد و غرولند می کرد از ما که نمی دانم این کار دیگر خراب شد ، اینطوری نمی شود پیش برویم ، من گیج شده ام ، نمی دانم چه به چه است و از این حرفها که من باز در دهانم می خندیدم. نمی دانم چرا او دست و پای خودش را گم می کرد در صورتی که تمام کارها و برنامه ها روال عادی خودش را طی می کرد؟ من امروز باورم شده بود او می خواهد جلوی هیچکسی کم نیاورد و در کارش دقیق باشد و از هیچ احدی هم بخاطر خواسته هایش کوتاهیی سر نزند.و دست آخر او بعنوان یک میزبان عالی مراسم را با رضایت عال جنابان به پایان برساند. اما او چه می دانست که آقایان عالی جناب فقط بخاطر لمباندن می آیند و دست آخر بدون کوچکترین توجهی به عالی بودن میزبانی او ، در حالیکه روی قسمت برآمده ی شکمشان دست می مالند با چرخاندن زبانهای درازشان میان دندانهای وارفته شان دنبال ته مانده ی گوشتها می گردند و با دست دیگر برایش بای بای می کنند!!!! او نمی دانست بعد از این مراسم باشکوه فقط و فقط برای او مایی مانده ایم که از صبح علی الطلوع دستوراتش را اجرا می کردیم و گوشها و دلهای کوچکمان پر از عصبانیت های بیخود و غرولندهای مفت او بود که باید با اعلام رضایت او از مفتخرانه برگزار شدن مراسم ، تبدیلشان کنیم به یک لبخند که لبهایمان بلا استثنا باید تابناگوش برسد و او را پیروز بحساب آوریم!!! من همچنان که این را می نویسم هر از گاهی در دهانم و البته و صد البته ی دیگر در لابلا و عمق وجودم به امروزش می خندم!!!
[ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 17:22 ] [ یاسینم ]
امروز دوسه بار که سر زدم تعطیل بود ! نمیدانم چرا همیشه که کارش دارم تعطیلش میکند؟! [ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 ] [ 12:7 ] [ یاسینم ]
بنظرم آدم هرکاری بکنه که جلوی بعضی آدما یا ناآدما کم نیاره و خودشو نبازه نمیشه.اینم حکایت منه که همین دو سه دقیقه پیش گیر همچین آدم مسخره ای افتادم که خونمو تازه تازه خورد و منم بخاطر ریش سفیدش خم به ابرو نیاوردم و دادم بنوشه خون جونمو.
امان از روزی که به یک نفر یک نقطه ضعف از سر ناچاری بدی و بعدش تا اونو میبینی خداخدا کنی که گیر بهت نده که نتونی جوابشو بدی. ۱- قصه ی من از وسطای سال تحصیلی شروع شد.جاییکه مجبور شدم بخاطر یک موضوع و مشکل یک روز نیام مدرسه و به نوعی غیبت بکنم. هرچند من برای غیبتم دلیل داشتم و از نظرخودم و دور و بریام هم موجه موجه بود و اجازه شو هم از رییسم داشتم و برای قانونی کردنش مجبور شدم یک استراحت پزشکی بگیرم. اما این از نظر یکی از همکارای باسابقه مون توی مدرسه جدیدمون غیرموجه بود و براش سخت بود قبول کنه که من نرفتم مدرسه. این اولین گیر آقای گیر بود که منو خوب نشون کردو از نظر اون من یک معلم از کار در رو بودم. ادامه دارد......... [ دوشنبه نهم اردیبهشت 1392 ] [ 14:28 ] [ یاسینم ]
همه دارن می لرزن بعد چند روز از گذشتن یه دونه زلزله ناقابل از خدامون.
حرف این روزای مردم از کوهی تا شهری باکلاس زلزله ست که اینطوری شد اونطوری شد .تعریفشم که میکنیم نیشامون اندازه دهن هیولا باز میشه و کیف میکنیم از یادآوری خاطره اون روز. آدمایی هم که اینجا نبودن و ندیدن دهانشون اندازه همون هیولاهه بازه نه برای خنده بخاطر کف کردن از اینکه چجوری زلزله ای با این ریشتر بزرگش هیچ بلایی سر ما ها نیاورده و همه مون سالمیم. ( البته بجز یه نفر). الان که تقریبا چند هفته از اون روز می گذره هنوزم که هنوزه ماها می لرزیم و پس لرزه هاشو حس می کنیم.چه واقعا زمین بلرزه چه نلرزه و لرزشش از ویبره بودن بدنامون باشه. من یکی که کلا ویبره ام. هر لحظه احساس میکنم زمین داره می لرزه و به سقف دفتر نگاه میکنم ببینم پنکه و لامپ هم می لرزه یا نه. امروز یکی از همکارامون میگه زلزله توی روز بوده و ما اینجوری دیوونه شدیم اگه توی شب میومد و از تو خواب می پریدیم اونوقت دیگه کلاْ گنوک گنوک می شدیم و ماکه اینهمه عمر کردیم اینه حال و و ضعمون چه برسه به بچه های قد و نیم قد. واقعاْ خدا به هممون رحم کرد. نمیدونم حکمتش چی بوده .اینکه هممون آدم بشیم و از کارا و گناهایی که کردیم پشیمون بشیم و اینو یه فرصت برامون در نظر گرفته که توبه بکنیم و بشیم آدمای گل و باایمان؟ یا نه به هممون بفهمونه زلزله ۷ نه ۱۰ ریشترم باشه خراب کردن و کشتن و همه اینا دست اونه نه هیچکس دیگه!!
[ دوشنبه دوم اردیبهشت 1392 ] [ 9:41 ] [ یاسینم ]
امروز بی مقدمه از او پرسیدم :« فرزندت را دوست داری؟» مطمئن جواب داد:« بله» پرسیدم: « خودت راهم دوست داری؟» بازهم مطمئن گفت:«بله» پرسیدم :« خودت را بیشتر دوست داری یا فرزندت را؟» گفت : « معلومه فرزندم را» پرسیدم: « من را هم دوست داری؟» گفت : « معلومه عزیزم» پرسیدم : « من را بیشتر دوست داری یا فرزندت را؟» بازهم محکم جواب داد: « خب تو را» بهش گفتم : « طبق قانون فلسفه ، پس تو من را ازخودت بیشتر دوست داری!» باز هم با همان صدا و صورت مطمئنش به من نگاه کرد و پرسید: « مگر تو اینگونه نیستی؟» من در حالی که مات مانده بودم در خودم مُردم!
[ چهارشنبه نهم اسفند 1391 ] [ 15:32 ] [ یاسینم ]
تازه دارم آروم می گیرم. آخه قراره هفته بعد یه اتفاقی که واسه م خوشاینده بیفته.خیلی وقته منتظرشم و تا همین دو سه روز قبل اصلاً فکرشو نمی کردم اینطوری بشه! **هفته بعد** ... ادامه مطلب [ شنبه بیست و یکم بهمن 1391 ] [ 22:16 ] [ یاسینم ]
ناراحت شدم و هنوز هم به حال خودم در درونم زار زار گریه می کنم. لایقش بودم یا نبودم رو نمیدونم ولی نمی تونم به خودم بگم : « هی تو ; آها درسته تو ، احمق; مخ خاک گرفته تو ایکی ثانیه بکار بنداز و فکر کن واقعاً حق داشت یا نداشت!؟ ...... ادامه در ادامه مطلب ادامه مطلب [ سه شنبه هفدهم بهمن 1391 ] [ 10:4 ] [ یاسینم ]
شکلاتم را چلپ چلپ خورد و بعد هم پوستش را لیسید و از ته دل لبانش راهم با زبانش تی کشید و با چشمان قلمبه اش که نگاهم کرد گفت: حالا آدامست....!! «برای خوندن بقیه ش برید به ادامه مطلب» ادامه مطلب [ چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391 ] [ 19:18 ] [ یاسینم ]
گوشهایم را کر کرده اند از بس که می گویند تو اشتباه کرده ای تو اشتباه می کنی!! تو هیچ وقت نمی توانی !! ومن قورت میدهم آبهای دهانم را و با سکوت با آنها میجنگم! کاش می شد بدهندم دستم را یک بار نارنجکی تا بترکانم خودم را تا تنبیه شوند آنانکه میگویندم تو.. تو... تو.. اشــــتـــباه کردی! آنها چه می دانند که من نمی دانمش؟ ولی من برای خودم یک پا عالمم و آنها برایم جهولانی اند که هیچ من به صد علم شان می ارزد. ومن همین کوچک هیچم را به دانایی شان هرگز نخواهم فروشید! گوشهایم را ترکانیدید ابلهان یک بار هم که شده فکهایتان را به حلقومتان فرو کنید و خفه شوید که من با سکوت خود شما را چند مرده حلاجم! ... [ یکشنبه نوزدهم آذر 1391 ] [ 20:29 ] [ یاسینم ]
|
||
| [ طراحی : گنوکم گنوک ] [ Weblog Themes By : GANOOKAM GANOOK] | ||